تبليغاتX
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتمشکـ
[ مترسک ]

 

به نامش

خبری نیست. هیچ خبری نیست. همه چیز طبق روال و برنامه. هیجانی نیست. اتفاقی نمی افتد. روز ها شب می شوند و شب ها روز. و ما دوران زیستنمان را طی می کنیم. و یا شاید بودن را از سرمان باز می کنیم. زندگی می کنیم بدون اینکه بدانیم. بی آنکه بفهمیم. با گذشته هایمان درگیر می شویم تا آینده را بسازیم. و آینده ای که روز به روز خرج می شود. روز به روز می گذرد. ما هم، مثل " مترسک "، مراقبیم تا کسی به زیستنمان خدشه وارد نکند.

 پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386   -> امین  | 

[ سایه ها ]

 

به نامش

... « با این یکی شد هفت تا » 7-6 به نفع سایه های چاقالو! سایه های دراز، سایه های کوتاه، سایه های عجول، - اِ ! این یکی را تا به حال ندیده بود : سایه ی بستنی به دست! چقدر هم می چسبید در این هوی گرم! سرش را بالا آورد : پسرک با شلوار قرمز اتو کشیده اش زل زده بود به چشم هایش و با ولع بستنی دو رنگش را لیس می زد. تا زبانش را از روی حرص بری پسرک دراز کند، مادرش دست او را کشید و او را برد ... گرم بود، خیلی گرم !!

روی پاهایش جا به جا شد، آسفالت داغ روی پاهایش جا گذاشته بود ... سایه ها هنوز می آمدند، قدم تند می کردند و دور می شدند ... سایه های موبایل به دست، سایه های پاشنه بلندِ تق تقی، سایه های ...

-          « وزنه خانم ، وزنه ! وزن نمی کنی؟! »

تقصیر خودش بود. شاید هم تقصیر سایه ای که دیروز زیرش نشسته بود. از هر روز کم تر درآورده بود. شب کتک زیر سایه نشستن را نوش جان کرد و « شام ممنوع » شد! اُه ... جای مشتِ آخری بد جوری درد می کرد...

از خودش راضی بود. دیشب آه هم نکشیده بود، چه برسد به التماس ...

سایه ها کم شده بودند، سایه ها چه بی تفاوت بودند امروز ...

child laborers 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چشم که باز کرد « سایه » ایستاده بود. یک حس خوب خنک تا ته وجودش را فرا گرفت ... چشم هایش را که باز کرد سایه جوان دستش را از زیر سرش برداشت. لیوان آب را عقب کشید و گفت : « بهتر شدی؟! آخه چرا زیر آفتاب نشستی؟...! »

سایه های آزام ، سایه های سبز، سایه های مهربان ...

 

به قلم " مهدی سلیمانیه " ( با تصرف ناچیز! )

به نقل از خبرنامه داخلی انجمن حمایت از کودکان کار، شماره 8، مهرماه 1385

 ..............................................................................................................................

پ.ن.

 سلام. راستش وقتی اینو خوندم از مضمونش خوشم اومد. از نثرش نه زیاد! به هر حال ... به خوانندگی خودتون ببخشید!

در ضمن ... بازم ممنون که میاید و میخونید و نظر میدید.

 

 پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386   -> امین  | 

[ آدمای رنگارنگ ]

 

به نامش

اطراف من پر از آدمه ... آدمای مختلف. آدمای رنگارنگ. آدمایی که هر کدومشون برای بقیه مثل یک تکیه گاه اند. مثل یک سنگ صبور. آدمایی که با هر بار نگاه کردن بهشون میشه کلی امیدوار شد. خلاصه بین آدمای خیلی خوب احاطه شدم.

ولی همین آدم ها میتونن مثل عذاب باشن. میتونن اینقدر آدم رو عذاب بدن که هر شب آرزوی تنهایی بکنه. اگه درکش نکنن. اگه نفهمن که کی هست. اگه براشون فقط مثل یه عروسک باشه و فکر کنن که هر جور که دلشون بخواد میتونن باهاش رفتار کنن.

///

چنان تنهای تنهایم، که حتی نیستم باخود   /   نمی دانم که عمری را چگونه زیستم با خود ( م.امید )

///

یه مدته که احساس می کنم کسی بهم توجه نمیکنه. نه اینکه ولم کرده باشن... ولی کسی به خودم نگاهی نمی کنه. کسی حواسش نیست که من هم برای خودم یه آدمم. می تونم تصمیم بگیرم. میتونم زندگی کنم. میتونم فکر کنم ... و حتی میتونم ناراحت بشم ...

 loneliness

 

 

 

 

 

 

 

 

شرمنده این چند روز حالم زیاد خوب نبود. به علاوه اینکه دسترسیِ درست و حسابی به نِت نداشتم. به همین خاطر نشد که بهتون سر بزنم. وای از نظراتون خیلی ممنون. خیلی.

 جمعه شانزدهم شهریور 1386   -> امین  | 

[ سوقات یاد ]
 

به نامش

آلبوم عکسهای کودکیم را از کمد بیرون می آورم. خط مادرم است که رویش نوشته : امین. عکس هایش همه حکایت از موجودی دارند که منم. منی که بین حجمی از ملافه های رنگارنگ، در آغوش مادرم خوابیده ام. آرام تر از هر آنچه در تصور می گنجد. جای دیگر پدرم مرا در آغوش گرفته و من به لنز دوربین خیره شده ام. و عکسی دیگر، برادرم. ورق می زنم. عکس ها لحظات کودکیم را برایم روایت می کنند. و من گویی که هیچ از این داستان نمی دانم.

///

این سپیدار کهن سالی که هیچ از قیل و قال ما نمی آسود،

این حیاط مدرسه،

این کبوتر های معصومی که ما...

... روزی به آنها دانه می دادیم،

این همان کوچه، همان بن بست،

این همان خانه، همان درگاه،

این همان ایوان، همان در ... آه !

///

عکسی را در دست می گیرم: من و توپ سفیدی که همان روز مادرم را مجبور به خریدنش کرده بودم. توی عکس، توپ را با علاقه در آغوش کشیده ام. چشمانم برق می زند. دستی روی عکس می کشم... آه... یادم آمد... این همان توپ است. همان توپی که بعد از سوراخ شدنش، ساعت ها گریه کردم. ساعت ها با تمام وجود نعره زدم و ساعت ها اشک ریختم... بغضی که روز هاست در گلویم مانده، می ترکد. و گریه می کنم. به یاد توپی که الان نیست.

///

آمدم - شاید-

ناگهان در پیچ یک کوچه،

چشم در چشمان مادر وا کنم !

های های اشتیاق سالها را سر دهیم،

وانچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده ایم،

سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم.

///

بلند می شوم. رو به روی آینه قدی می ایستم. این منم. منی که البته خودم هم نمی دانم "چه" هستم. گاه همان کودکی که در عکس ها بود. کودکی که برای یک توپ، ساعت ها گریه کرد (و می کند). و گاه مردی را در آینه می بینم که کوچکترین نشانی از انسانیت در چشمانش نیست. چشمانی که خشک شده اند. چشمانی که انگار سالهاست طعم گریه را نچشده اند.

///

آمدم خود را مگر پیدا کنم:

کیف زرد کوچکی بر پشت،

نیزه ای از آن قلم های نئی در مشت،

گوش ها از سوز سرما سرخ،

رهگذر بر سنگـ فرشِ راهِ ناهموار !

///

lonely girl

 

 

 

 

 

 

نیاز داشتم. به تورق آلبوم کودکی. و به گریه ای برای توپ های کودکی. و فکر می کنم همه نیاز داشته باشیم ... مایی که به قول حسین پناهی : " خردمندانه طنین گریه های بزرگ خود را ، به حق حق آرام تخفیف می دهیم در مناسبات بزرگ !".

در آخر:

1-      ممنون که تا آخرش خوندید.

2-      ببخشید طولانی شد.

3-      شعر از فریدون مشیری...

4-      ممنون از نظراتون.

 

 شنبه دهم شهریور 1386   -> امین  | 

[ فریاد - به یاد اخوان ]

به نامش

م.امید

 

 

 

 

 

 

 

 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 
من به هر سو می دوم گریان
 
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
 
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
 
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
 
همچنان می سوزد این آتش
 
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
 
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ، گ
گریان ازین بیداد
 
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
 
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 
و آنچه دارد منظر و ایوان
 
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
 
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
 
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
 
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

.............................................................................................

پ.ن.۱ : سلام.

پ.ن.۲ : از نظراتون ممنون. کمکم کرد.

پ.ن.۳ : دیروز سالمرگ " مهدی اخوان ثالث " بود. دلم نیومد یادی ازش نکنم. توی تاریخ شعر ما مثل اون کم پیدا میشه(خیلی خودمونگه داشتم که نگم اصلاً پیدا نمیشه!). خدا بیامرزدش!

پ.ن.۴ : چند روز پیش یه کتاب تازه ازش خریدم. "تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم". معرکه بود.

پ.ن.۵ : توی ادامه مطلب مختصری از زندگینامه و آثار اخوانه. زیاد وقتتونو نمی گیره.

پ.ن.۶ : بازم منتظر نظراتون هستم. حتی اگه خوشتون نیومده ... بگین بهم. ممنون.


ادامه مطلب
 دوشنبه پنجم شهریور 1386   -> امین  | 

[ درد گنگ ]

 

به نامش

 

نمی دانم چه میخواهم بگویم / زبانم در دهان باز، بسته است

درِ تنگ قفس باز است و، افسوس / که بال مرغ آوازم شکسته است!

///

 

امشب باز تصمیم گرفتم بنویسم. مثل همیشه بنویسم تا خالی بشم. اولین کلمه ... اولین جمله ... اولین خط ... دستمو گذاشتم روی  Back Space و با تمام قدرت فشار دادم. دوباره ... اولین جمله ... Back Space . یه لیوان آب برای خودم ریختم و تا ته سر کشیدم. دوباره شروع به تایپ کردم ... اولین کلمه ... باز هم Back Space .

نمیدونم چرا نتونستم. باور کنید انقدر حرف توی دلم بود که اگه نطقم باز می شد دیگه بسته نمی شد !! می خواستم از جفای روزگار بگم. از کسی که رفت و خودش هم نفهمید با رفتنش چه کرد با من. می خواستم از درد عاشقا بگم که همیشه تازه است. از زخمی که هر شب سر باز می کنه. از آدمایی بگم که " آمده اند و رفته اند " . بگم از فرهاد. از شیرین. می خواستم از شب بنویسم. از مهتاب. از عشقی که آسان بود اول ...

...

نشد که نشد. امیدوارم حال امشبمو فهمیده باشید.

 

///

درون سینه ام دردی است خونبار / که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته، دردی گریه آلود... / نمی دانم چه می خواهم بگویم!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن. شعر از سایه بود.

 

 شنبه سوم شهریور 1386   -> امین  | 

Copyright © 2007-08 AMIN - All rights reserved

دوستان

خزعبلات یک پیامبر دیوانه
کافه گراف
یادداشت های نامعمول
عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات
دیوونه !
جنگل واژگون
به آرامی گذر کردن
نقطه سر خط
عشق آسمانی
فریاد
شاخه و برگ
ریز نوشت
جامانده چیزی جایی
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست
روز یازدهم
انجمن شاعران مرده
خودنویس
دل ریختگان
فریاد سوخته
سایه
فردای من
دست نوشته های یک روانی
یه بهونه واسه بودن
آهـــــــو خــــــانــــــــوم
دل نوشته (داستانک)
هنوز در سفرم ...
زندگی زیباست اگر عاشق باشی
ساحره
خواب رنگی
دختری عجیب !
کاپوچیـــــــــ ــــــــــنو
نغمه درد
آذین
سیگار و اسپرسو
گره کور
مثل من ... مثل تو
هورنو


قديم نوشت

Powered By BLOGFA.com