تبليغاتX
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتمشکـ
[ بعدها ... ]

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید  /  در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور  /  یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید  /  روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر  /  سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار  /  گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود  /  من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم  /  دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من  /  روزگاری شعله میزد خون شعر

 

خاک میخواند مرا هر دم به خویش  /  می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب  /  گل به روی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یکسو می روند  /  پرده های تیره دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند  /  روی کاغذ ها و دفتر های من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد  /  بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای  /  تار مویی نقش دستی شانه ای

 

می رهم از خویش و میمانم ز خویش  /  هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی  /  در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب  /  روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای  /  خیره میماند به چشم راهها 

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا  /  می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو  /  قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعد ها نام مرا باران و باد  /  نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه  /  فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

///

پ.ن. از فروغ فرخزاد. شاید این شعر، همه فکر و ذکر و خواب و خیال من در این روزها باشد. و شاید همه ی آرزویم. هرچه که باشد ... آن سوی آسمان ... انقدر سرگشته و حیران نخواهم بود. حتی اگر دوزخ جایگاه ابدی من باشد.

 

 سه شنبه پانزدهم آبان 1386   -> امین  | 

[ ... خاموش وار از همه بگریزم ]

 

یادم میاد قبلاً وقتی دلم می گرفت، میزدم به خیابون. انقدر این طرف و اون طرف می رفتم تا خودم رو فراموش کنم. بلکه آروم بشم. یادم میاد شب هایی که بارون می بارید من هم گریم می گرفت. زیر بارون انقدر اشک می ریختم تا سبک شم. پاک بشم. آزاد بشم. بعدش کنار خیابون، یه گوشه می نشستم و به بقیه آدما می خندیدم. به کاراشون. به قیافه هاشون. ته دلم کسایی که می دویدند تا از خیس شدن فرار کنند رو مسخره می کردم. و من نمی فهمیدم چرا جواب نگاه های من را، با نگاهی یخ زده می دادند. ولی به خودم می بالیدم ... که مثل آن ها نیستم. که من یکی دیگم. یکی که با این ها فرق داره.

///

این روز ها اما آدم های توی خیابون، منو یاد خودم می اندازن. من هم شدم مثل همون آدم های خنده دار. آدم های مسخره. هر از چند گاهی، اگر به خودم جرات بدم تا بهشون نگاه کنم، یاد خودم و کثافت کاری هام می افتم. وقتی دلم می گیره، کاری نمی تونم بکنم. جایی نیست که آرومم کنه. و کسی نیست که ... ]بماند [. اونقدر غرق در لجن شدم که دیگه بارون هم نمی تونه من رو پاک کنه. زیر بارون، دیگه اشک نمی ریزم. اشکی ندارم که بریزم. این روز ها اشک هایم رشک شده است. رشک به پسرکی که تنها، کنار خیابان، با چشمانش وجود مرا تکه پاره می کند.

---------------------------------------------

 پ.ن. خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه   /   کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

 جمعه چهارم آبان 1386   -> امین  | 

Copyright © 2007-08 AMIN - All rights reserved

دوستان

خزعبلات یک پیامبر دیوانه
کافه گراف
یادداشت های نامعمول
عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات
دیوونه !
جنگل واژگون
به آرامی گذر کردن
نقطه سر خط
عشق آسمانی
فریاد
شاخه و برگ
ریز نوشت
جامانده چیزی جایی
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست
روز یازدهم
انجمن شاعران مرده
خودنویس
دل ریختگان
فریاد سوخته
سایه
فردای من
دست نوشته های یک روانی
یه بهونه واسه بودن
آهـــــــو خــــــانــــــــوم
دل نوشته (داستانک)
هنوز در سفرم ...
زندگی زیباست اگر عاشق باشی
ساحره
خواب رنگی
دختری عجیب !
کاپوچیـــــــــ ــــــــــنو
نغمه درد
آذین
سیگار و اسپرسو
گره کور
مثل من ... مثل تو
هورنو


قديم نوشت

Powered By BLOGFA.com